Tuesday, July 25, 2006

فصل اول- رضا و زهرا خانم


- رضا..... بالاخره بلند میشی یا نه!؟
رضا به سختی چشمانش را باز کرد و نگاهی به ساعت انداخت: ۸:۳۰!
- باشه مامان....الان پا میشم!
بخشکی شانس! یک روز هم که کلاس دانشگاهش بعد از ظهر شروع می شد باید کله سحر از جا بلند می شد! چرا؟ برای اینکه مامان ساعت ۹ صبح وقت دندانپزشک داشت و از آن طرف هم زهرا خانم - دوست جون جونی مامان- قرار بود بیاید خانه شان برای قرض کردن سرویس پذیرایی مامان.
- زود باش .... دست و صورتت رو بشور... الان زهرا جون میاد!
- چشم ! چشم!
مامان رضا ؛ هاله؛ غرولندی زیر لب کرد و در را به هم زد و رفت. رضا خس خس کنان از جا بلند شد . شق درد عجیبی گرفته بود که احتمالا نتیجه دیدن خوابهای سکسی دیشب بود! لباسش را عوض کرد ؛ دست و صورتش رو شست و سراغ میز صبحانه رفت. ****************************
صبحانه رضا هنوز تمام نشده بود که زنگ در به صدا درآمد.
- لعنتی!
رضا میز صبحانه را رها کرد و به سراغ آیفون رفت.
-بله!؟
- رضا جان!؟ در رو لطفا باز کن!
- سلام خاله زهرا! بفرمایید تو!
و زنگ آیفون رو فشار داد و در را باز کرد. لحظاتی بعد خاله زهرا در آستانه در پدیدار شد. خاله زهرا زنی بود ۴8 ساله و از زمان دانشگاه دوست هاله به شمار می رفت. دو تا دختر داشت . یکی مریم که ۱۸ سالش بود و رضا به او نیم نگاهی داشت و دومی مرجان ۱۶ ساله .
-سلام رضا جان. مامان نیستن...نه؟
- نه . رفتن دکتر.
- آره....بهم گفته بود که میره.
- ولی امانتی تان را برایتان کنار گذاشته.
-ا...دستش درد نکنه.
- خواهش می کنم. حالا بفرمایید تو...یک نوشیدنی برایتان بیارم ....هوا خیلی گرمه.
- نه مزاحم نمیشم.
- نه خواهش می کنم. این حرفها چیه....بفرمایید.
خاله زهرا کمی تامل کرد و بعد گفت:
- باشه.... یک لیوان آب هم خوبه
. و وارد خانه شد. به محض اینکه خاله زهرا از کنار رضا عبور کرد بوی عطرش به مشام رضا خورد. یک بوی تند جذاب. رضا ناخودآگاه نگاهش به کون خاله زهرا دوخته شد. رضا هیچوقت با دید جنسی به خاله زهرا نگاه نکرده بود. درست بود که از مریم بدش نمی آمد ولی همیشه به خاله زهرا به عنوان مادر مریم نگاه می کرد و نه زنی به زهرا. اما امروز صبح با همیشه تفاوت داشت. شاید اثرات خواب سکسی بود که دیشب دیده بود. شاید عطر تند خاله زهرا بود. شاید هم گرمای تابستان. ضربان قلب رضا کم کم تندتر شد. آدرنالین وارد خونش شد و احساس کرد که کیرش اندکی برجسته شده است. در همین موقع بود که ناگهان متوجه شد که خاله زهرا کمی شل می زند. رضا آب دهانش را قورت داد و گفت:
- خاله زهرا ...پاتون طوری اش شده.
- نه...چیزی اش نیست.... دیروز یه خورده پیچ خورد. حالا یه کمی بهتر شده.
- باید استراحت کنین.
- می دونم. ولی می دونی که امشب مهمون داریم و مجبور بودم بیام و ظرفها رو بگیرم.
- اگه به مامان گفته بودین حتما خودم می اومدم .
- نه بابا خاله جون ...زحمتت بود. حالا خودش خوب میشه.
ناگهان جرقه ای به فکر رضا افتاد. یک فکر کاملا ریسکی . اگر نقشه اش می گرفت شاید می توانست دلی از عزا دربیاورد. ولی اگر نمی گرفت شاید کمی برایش بد می شد. تصمیم گرفت خیلی بااحتیاط قضیه را مطرح کند.
- ای کاش از مریم یا مرجان خواسته بودین پاتون رو ماساژ بدن.
- اتفاقا خواستم. ولی اونا که جون ندارن. محمد (شوهر خاله زهرا) هم دیشب اینقدر خسته بود که دلم نیومد بهش بگم. رضا احساس کرد که الان بهترین فرصت برای مطرح کردن موضوع است.
ضربان قلبش به شدت تند شده بود. نمی دانست واقعا چه خواهد شد. خصوصا اینکه خاله زهرا دوست نزدیک مامان بود و لابد اگه اتفاقی می افتاد حتما به مامان می گفت. در نهایت دل به دریا زد:
- اگه دلتون می خواد من می تونم پاتون رو ماساژ بدم...
-چی!؟
خاله زهرا ناگهان برگشت. رضا پیش خودش فکر کردم ؛ای ددم وای. چه ضایع شد؛ ولی دیگر کار از کار گذشته بود. پیش خودش فکر کرد که بهتر است حداقل یک کمی ماستمالی اش کند تا حداقل خبرش به گوش مامان نرسد. با لحن مظلومانه ای گفت:
- گفتم حالا که پاتون درد می کنه شاید ماساژ براتون بد نباشه . زهرا خانم همچنان با تردید او را نگاه می کرد. رضا برای یک لحظه نشانه های نرم شدن را در چهره او دید.
- آخه من امشب مهمون دارم.
رضا نفس راحتی کشید! پس امکان نرم شدن وجود داشت!
- الان تازه ساعت ۹ صبحه. من فکر نکنم که ماساژ بیشتر از ۱۰ دقیقه طول بکشه. اگر هم باعث بشه که شما پاتون بهتر بشه که خیلی عالی یه. چون شب می تونین سریعتر کارهاتون رو بکنین.
خاله زهرا هنوز مردد بود ولی به نظر می رسید که حرفهای رضا کار خودشان را کرده اند. برای همین ادامه داد:
- نمی دونم... میل خودتونه...من فقط یه می خوام کمک کنم.
به نظر می رسید که این جمله آخری کار خودش را کرده است.
-خیلی خب...باشه...به نظرم حرفت منطقی یه.
گل از گل رضا شکفت.
- خب من باید کجا بشینم؟
یک مرحله سخت دیگر آغاز شد!
- راستش رو بخواین گفتم اگه دوست داشت باشین روی تخت مامان دراز بکشین شاید راحت تر باشه.
رضا دوباره نشانه های تردید را در چشمان خاله زهرا دید.
- مگه مبلتون اشکالی داره؟
- اشکال که نه.... ولی برای ماساژ دادن بهتره که آدم دراز بکشه. اون طوری اگه روی مبل بشینین یه مقداری سخته...ولی هر جور که میلتونه.
- هومم......
خاله زهرا هنوز مردد بود.
- حالا چرا روی تخت اتاق تو نمیشه!؟
رضا کمی سرخ شد:
- حقیقتش رو بخواین اتاقم یه کمی به هم ریخته است. ولی اتاق مامان مثل یک دسته گله.
- ولی من اگه روی تخت مامان بخوابم تخت به هم می ریزه.
- اشکالی نداره. تا قبل از اینکه مامان بیان من تخت رو جمع می کنم.
رضا مکثی کرد و ادامه داد:
- شما بفرمایید تا من برم و براتون یک لیوان نوشیدنی بیارم.
و با دست به سمت اتاق خواب مامان اشاره کرد. خاله زهرا اندکی مکث کرد و سپس ناگهان تصمیمش را گرفت و به سمت اتاق خواب به راه افتاد. رضا به سرعت به طرف آشپزخانه رفت. یک لیوان آب خنک ریخت و به سمت اتاق خواب به راه افتاد. ضربان قلبش به تندی می زد. تنش گر گفته بود. هنگامی که وارد اتاق شد برای یک لحظه نفسش بند آمد. خاله زهرا مانتو و روسری اش را درآورده بود و روی تخت به شکم دراز کشیده بود. نگاه رضا برای لحظاتی به کون برجسته خاله زهرا قفل شد. کیرش حالا کاملا راست شده بود ولی می دانست که الان وقتش نیست. باید خیلی حساب شده پیش می رفت. خوشبختانه وجود شلوار جین باعث می شد که راست کردن کیرش خیلی معلوم نشود.
- بفرمایید خاله زهرا...این هم آب خنک!
- دستت درد نکنه رضا جان. خاله زهرا با عطش فراوان آب را نوشید و لیوان را به رضا برگرداند.
- خب ...حالا بگو باید چی کار کنم؟
- شما کاری نباید بکنید. فقط بدنتان رو ریلکس کنید. بقیه اش رو بذارین به عهده من.
- باشه.
رضا روی تخت نزدیک پای خاله زهرا زانو زد و مچ پای راست خاله زهرا را در دستش گرفت و شروع به ماساژ دادن کرد. ناله ای از دهان خاله زهرا خارج شد. رضا با دستپاچگی پرسید:
- ببخشید..دردتون گرفت؟
- آره....یه خرده... ولی ادامه بده.... - مطمینید؟
- آره....ماشااله چه دستهای قویی داری!!
- خواهش می کنم.
رضا این را گفت و ماساژ را دوباره از سر گرفت. به آرامی از مچ پا تا زیر زانوی خاله زهرا را ماساژ داد. خاله زهرا ابتدا کمی بدنش را سفت کرده بود ولی بعد از چند لحظه به آرامی بدنش را شل کرد. رضا که جاده را برای مقصودش هموارتر می دید به تدریج سطح تحت ماساژ را گسترش داد و کم کم آن را به بالای ران برد. به نظر می رسید که خاله زهرا مخالفتی با این حرمت او ندارد » بانابراین با جسارت بیشتری به کار خود ادامه داد. تنها بدشانسی که داشت این بود که دامن زهرا خانم به نسبت تابستان خیلی کلفت بود و همین باعث می شد که تماس دست رضا با بدن خاله زهرا به شدت کم شود. رضا واقعا متعجب بود که خاله زهرا موقع پوشیدن این دامن چی فکر می کرده است. اهمیتی نداد و سعی کرد روی ماساژ متمرکز شود. حالا سطح ماساژ تا بالای ران خاله زهرا را پوشش می داد . جالب اینکه خاله زهرا هیچ اعتراضی نمی کرد. رضا چند دقیقه ای به ماساژ پای راست خاله زهرا پرداخت و سپس رسید:
- چطوره خاله زهرا؟
- عالی یه.
کمی به خودش جرات داد و این بار پرسید:
- می خواین پای چپ تون رو هم ماساژ بدم؟
صدای ناله ضعیفی از دهان خاله زهرا خارج شد:
-اوهوم....
رضا معطل کرد و به سرعت به سراغ پای چپ خاله زهرا رفت. این بار بیشتر به ماساژ بالای ران خاله زهرا مشغول شد. با حرکاتی مواج از بالای زانو تا بالای ران خاله زهرا حرمت می کرد. فقط حیف که این دامن لعنتی مزاحم بود. رضا کمی به ماساژ ادامه داد ولی کم کم سعی کرد انگشتانش را به کون خاله زهرا نزدیک کند. سرانجام دل به دریا زد و در یکی از رفت و آمد ها دستش را کاملا روی کون خاله زهرا کشید. خاله زهرا مانند اینکه برق بدنش را گرفته باشد از جا پرید. رضا خشکش زد. لعنت بر شیطان. همه فرصت از دست رفت! ولی بر خلاف انتظارش خاله زهرا چیزی نگفت و دوباره روی تخت دراز کشید. رضا لحظاتی به ماساژ ران خاله زهرا ادامه داد. این بار محتاطانه دستش را به کون خاله زهرا کشید. این بار خاله زهرا واکنشی نشان داد. رضا که جری تر شده بود به آهستگی شروع به مالیدن کون خاله زهرا کرد. صدای ناله ای از دهان خاله زهرا خارج شد. کیر رضا داشت شلوارش را جر می داد. مالیدن کون درشت خاله زهرا چیزی نبود که هنگامی که صبح از خواب بیدار شد فکرش را می کرد. رضا تصمیم گرفت یک مرحله دیگر به عمل نزدیک شود. این بار خواسته اش را با جرات بیشتری مطرح کرد چون به نظر می رسید که طرف مقابل چنان هم از وضعیت موجود بدش نمی آید.
- خاله زهرا؟
خاله زهرا ناله ای کرد:
- جانم؟
رضا به شوخی گفت:
- میگم که دامن از این کلفت تر نبود که پاتون کنید؟
- چطور؟
- چیزی نیست.... فقط ماساژ دادن رو خیلی سخت کرده....آدم فکر می کنه که داره یه تیکه برزنت رو مشت و مال میده.
خاله زهرا سرش را برگرداند و چشمش را در چشم رضا دوخت. رضا لبخند ملیحی بر لب آورد. خاله زهرا چیزی نگفت. سرش را دوباره روی تخت گذاشت. لبخند از روی لبان رضا محو شد و زیر لب زمزمه کرد:
- لعنتی!
اما در کمال تعجب خاله زهرا دست چپش را به طرف زیپ دامنش برد و آن را پایین کشید. رضا نمی توانست آنچه را که می دید باور کند . آیا این همان خاله زهرایی بود که در این مدت بیست سال همیشه با او مانند خواهرزاده اش برخورد می کرد؟ خاله زهرا کونش را کمی بالا برد و با یک حرکت دامن را از تنش بیرون آورد. رضا باورش نمی شد که کون درشت خاله زهرا را از این نزدیکی دارد می بیند. تنها چیزی که بین او و کون خاله زهرا فاصله انداخته بود یک شورت سفید بود که کمتر از نصف کون درشت خاله زهرا را پوشانده بود. رضا نگاهی به رانهای خاله زهرا انداخت و در دل او را تحسین کرد. با اینکه خاله زهرا در دهه ۴۰ عمرش بود ولی رانهای بسیار خوش تراش و زیبایی داشت. رضا شروع یه مالیدن رانهای خاله زهرا کرد. تماس دستش با پوست لخت خاله زهرا برایش لذتی وصف ناشدنی داشت. جالب اینحا بود که رضا مچ پای خاله زهرا را کاملا فراموش کرده بود و به نظر می رسید که خاله زهرا هم چندان اعتراضی نداشت. رضا پس از اینکه حسابی رانهای خاله زهرا را مالید سراغ کون خاله زهرا رفت و مشغول مالیدن آن شد. واقعا احساس رویایی بود. رضا در حالی که که با یک دست کون خاله زهرا را می مالید با دست دیگر (ولی خیلی آرام) دکمه شلوار جینش را باز کرد و زیپ آن را پایین کشید. سپس خیلی آرام و با یک دست شروع به پایین کشیدن شلوارش کرد. کار خیلی دشواری بود. خصوصا که نمی خواست دست راستش را از تماس با بدن برهنه خاله زهرا محروم کند. حالا هر دو یشان با شورت روی تخت دراز کشیده بودند. کیر رضا واقعا داشت شورتش را پاره می کرد. پس از اینکه حسابی کون خاله زهرا را مالید دستش را کمی بالاتر برد و شروع به مالیدن کمر خاله زهرا کرد. و سپس کمی بالاتر رفت و بالاتر. رضا مجبور شد خودش را کمی به سمت جلو بلغزاند و در اینجا بود که سر کیرش سرانجام با کس خاله زهرا برخورد کرد. برقی وجودش را گرفت. احساس کرد که بدن خاله زهرا هم همزمان لرزید. رضا شروع به مالیدن شانه های خاله زهرا کرد. حالا کاملا روی خاله زهرا خم شده بود و کیر شق شده اش به کس خاله زهرا هر لحظه بیش از پیش فشار می آورد. بیشتر از آنکه به مالیدن شانه های خاله زهرا فکر کند داشت به فرو کردن کیرش در بدن خاله زهرا فکر می کرد. بدنش کاملا داغ شده بود. سرانجام نتوانست طاقت بیاورد و در یکی از دفعاتی که دستش را از شانه به پایین کمر می آورد دستش را توی شورتش کرد و کیر درشتش را بیرون انداخت. در حالی که با دست راست کون خاله را زهرا ماساژ می داد با دست چپ شروع به جلق زدن کرد. شورت خاله زهرا کمی به سمت راست کشیده شده بود و رضا می توانست قسمتی از کس پشمالوی خاله زهرا را ببیند. دیگر بیشتر از آن نمی توانست مقاومت کند. شهوت تمام وجودش را فرا گرفته بود. داغ داغ بود. با دست راست شورت خاله زهرا را کمی بیشتر کنار کشید وبلافاصله با دست چپ کیر درشتش را در کس پشمالوی خاله زهرا فرو کرد.
- اااااه......
رضا و خاله زهرا هر دو با هم فریاد کشیدند یکی از لذت و دیگری از درد. رضا با تعجب شعف آوری متوجه شده که کیرش کاملا در کس خیس خاله زهرا فرو رفته است. معلوم بود که ماساژ طولانی کار خودش را کرده است و کس خاله زهرا حسابی خیس شده است. رضا لحظه ای تردید کرد و منتظر واکنش خاله زهرا ماند و وقتی که چیزی مشاهده نکرد به سرعت مشغول تلمبه زدن شد. تماس کیرش با کس گرم و خیس خاله زهرا برایش احساس فوق العاده ای فراهم آورده بود. جالب اینجا بود که در چند دقیقه اخیر حتی یک کلمه هم با همدیگر حرف نزده بودند. رضا پس از اینکه چند دقیقه ای تلمبه زد آرام پهلوی خاله سارا را گرفت و او را کمی به طرف بالا کشید تا به حالت سگی درآمدند. سپس با شدت شروع به تلمبه زدن کرد. خاله زهرا با اعتراض نالید:
- لعنتی چه خبرته؟
رضا بدون اینکه اندکی از شدت تلمبه زدنش کم کند گفت:
- چطور مگه؟
- جر خوردم!
- من هم همینو می خواستم...می خواستم جرت بدم!
رضا این را گفت و با شدت بیشتری تلمبه زد. او حتی در خواب هم نمی دید که اینچنین دوست صمیمی مامانش را بگاید. در همین اثنا که رضا مشغول گاییدن زهرا بود در آن طرف شهر هم خبرهایی بود.